رویای ناتمام
فقط کمی بیشتر...
به اندازه ای دوستم بدار...
که شبها راحتتر بیارامم
کمتر کابوس ببینم...
و بیشتر خوابهای تمام رنگی
من از ازد ست دادن می ترسم...
منو با ترس های زندگیم روبرو نکن...
من از از دست دادن می ترسم...
تو که یا از دست دادن آشنایی
نخواه که طعمشو بچشم...
من ترجیح میدم به یکباره ماشه را بچکانم.
تا ذره ذره آب شوم...
خودخواهی منو ببخش اگه تو را برای خودم می خواهم نه برای خودت...
من تمام تو را میخواهم...
نه این پسمانده ای که به اسم عشق و از سر عادت تحویلم می دهی.
خودخواهی منو ببخش.
ببخش اگر تو را برای ترس از ترسهایم میخواهم نه برای خودت...
مگه قول ندادی همیشه حامی ام میمانی؟؟؟
دیشب تا خود صبح اشک ریختم...
بوی عطرت روی بالشتم دیوانه ام کرد...
اگه دیدی بالشتت بوی عطر منو داره...
تعجب نکن...
نصف شیشه عطرموخالی کردم روی بسترت...
تا تو هم دیوانه شوی لابد...
خود خواهی منو ببخش
هزار تکه شده ام...همسر , فرزند , کارمند, خواهر(این آخری سرویسمان کرده)...و لابد
در آینده ای نزدیک مادر....
این انحناهای لطیف
این موهای مست و وحشی
این لبهای دیوانه
قلب هم دارمقلب هم دارم
قلب هم دارم
.
.
کمی هم به فکر ِ قلب ِ من باش
دسته کلید علاقه که گم شد...
باید
باید
عوض میکردم
قفل تمام آرزوها را!!!
اما بعد از آن حرفهایشان روزمره و بی ارزش می شود.
در شب تاریک
لااقل مهتابی باش!
و اگر نتوانی شوی مهتاب
لااقل آن کرمک شب تاب باش
| Design by KHanOomi |
