تبليغاتX
رویای ناتمام

رویای ناتمام

یادداشتهای یک دیوانه


ادامه مطلب
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391| 21:50| آتنا| |



ادامه مطلب
دوشنبه هفتم فروردین 1391| 11:32| آتنا| |

متاسفم
ادامه مطلب
چهارشنبه هفدهم اسفند 1390| 12:2| آتنا| |

ساعت 6:45

مکان:سرویس اداره

موقعیت:نیمه خواب

از پنجره بزرگ هایس با چشم های نیمه باز مناظر بیرون رو نگاه می کنم.رسیدیم به بلوار ساحلی...سمت راستم خونه هایی هستن که قبلاً برای رسیدن به دریا هیچ مرزی نداشتن...خونه های قدیمی با حیاط های وسیع پر از درختهای نخل و بی عار وکُنار...چشمم میوفته به یه خانم پیر که تو این صبح خنک دم در خونه اش رو یه تکه سنگ نشسته,حسودیم شد...به آرامش چهره اش...به خونه ای که لابد چند ساعت دیگه پر میشه از سر و صدای نوه ها...به خونه ای که لابد ظهر بوی خوش غذاش تا هفت تا محله اونور تر میره...به خونه ای که توش زندگی جاریه...همه اینا منو به فکر میندازه فکر پیری خودم...فکر اینکه تو این سن وسال زندگیم چه جوریه...دلم گرفت یه جورایی...خونه ای خواهم داشت که عشق تو هر گوشه اش موج بزنه؟

دوشنبه پانزدهم اسفند 1390| 10:22| آتنا| |

این روزام نمیگذره...مگر اینکه صد بار این* آهنگو گوش بدمو زندگیمو مرور کنم...

www.mp3upload.ca/track/ehsan/tamomesh-kon

چهارشنبه دهم اسفند 1390| 10:43| آتنا| |

شروع داستان


ادامه مطلب
دوشنبه هشتم اسفند 1390| 12:57| آتنا| |

طوفان در راهه...خدایا کمکم کن...منو تو آغوشت بگیر...میترسم...

یکشنبه هفتم اسفند 1390| 0:0| آتنا| |

میخوام داستانم بنویسم...احتمالاً پستام رمز دار بشن...نه اینکه حالا خیلی آدم خفن و اینایی باشم...نه... یخوام بنویسم شاید تو این واگویه ها بتونم خودمو و اشتباهاتم رو پیدا کنم...شایدم اونایی که اینجا رو میخونن...بتونن اشتباهاتم رو بهم بگن(این رو گفتم که بدونید نصیحت پذیرم)...

کم کم دارم داستانمو جمع جورمیکنم...از 7 سال پیش ...

شنبه ششم اسفند 1390| 0:0| آتنا| |



ادامه مطلب
چهارشنبه سوم اسفند 1390| 0:0| آتنا| |

احساس یه دختر نوجوون رو دارم که میخواد اولین قرار عاشقانه زندگیش رو بره...قلبم میلرزه...یه شیرینی ناااب ته دلم...

دارم میرم پیشش...

دوشنبه یکم اسفند 1390| 13:4| آتنا| |

Design by KHanOomi